هیچ وقت عاشق کسی نشو که دوست داره

سلام سلام سلام...

بابت غيبت طولانيم از همتون معذرت ميخوام.

هر دفعه كه عزمم رو جزم ميكنم بيام اينجا و اتفاقايي رو كه برام افتاده رو تعريف كنم به دلايلي كنسل ميشه.البته آنچنان هم بد نميشه چون دو روز بعد خودم به حرفايي كه ميخواستم اينجا بنويسم ميخندم چه برسه به بقيه!!!!

چند وقته احساس ميكنم دارم عوض ميشم،بد يا خوبشو نمي دونم اما اين تغيير رو حس ميكنم.

تازه دارم خودم و ديگران رو ميشناسم احساس ميكنم تا حالا تو اين دنيا زندگي نمي كردم.شخصيت قبليم چيزي شبيه به شخصيت ملاني بود توي كتاب بر باد رفته نوشته ي مارگارت ميشل(كتاب فوق العاده ايه پيشنهاد ميكنم حتما بخونينش).ولي شخصيت الآنم.

هنوز چيزي ازش نميدونم،و تا وقتي خودمو نشناختم نمي تونم از ديگران اين انتظار رو داشته باشم.

توي پست ثابتم متن آغازي آنه شرلي رو گذاشته بودم بعد يكي از بچه ها برام نظر گذاشته مگه تو كارتونم ميبيني؟؟؟؟؟؟!!!!

اخه مگه من آدم نيستم  مگه من بچه نبودم!هنوزم بعضي از اطرافيانم ميگن مثل بچه ها رفتار ميكنم.كلمه بچه هم برام شده مثل ديوونه!

از شنيدنشون ناراحت نميشم كه هيچ خوشحالم ميشم!ديوونه برام حكم متفاوت بودن رو داره و بچه صداقت و پاكي...

شايد اين تنها چيزي باشه كه ازش مطمئنم.

يه دوقلو تو مدرسمون داريم يه قلش كلاس مائه يه قلش رشتش انسانيه.

از لحاظ قيافه كاملا شبيه همن اما اخلاقن زمين تا آسمون با هم فرق ميكنن.يكي موزيك آروم يكي رپ،يكي آبگوشت يكي ماكاروني،يكي آبي يكي قرمز يكي...

و من احساس ميكنم تركيبي از اين دوتام...

خيلي عجيبه احساس ميكنم اون چيزي كه دوست دارم باشم،اون چيزي كه بايد باشم واون چيزي كه هستم با هم فرق داره...

حسابي كلافه شدم نمي دونم بايد چيكار كنم  خيلي خستم...

و بدتر از اون اين سست اراده شدنمه،من كه حرف ميزدم بايد تا تهش ميرفتم نمي تونم دو ساعت دووم بيارم.انگار همه چي يادم ميره.

اشتباه پشت اشتباه.كاش زمان زودتر بگذره.

اگه بتونم بيشتر به اينجا سر ميزنم.

راستي اولين نشونه اين تغيير!!!

ديگه به نظرم عشق بالاتر از دوست داشتن نيست.يه زماني اگه كسي عكس اينو ميگفت اينقدر باهاش حرف ميزدم كه يا قانع شه يا تسليم!

خيلي دنبال يه اسم مناسب براي اينجا گشتم اما چيزي به ذهنم نرسيد.

ازتون كمك ميخوام.هر كي اسمي به ذهنش رسيد كه به نظرش مناسب اينجاست بگه دفعه ي بعد كه بيام هم قالب و هم اسمو عوض ميكنم.

شايد انقدر عوض شه كه ديگه نشناسينش!!!!

منتظر نظراتون هستم.چه در مورد حرفام چه اسم اين صفحه.

تا بعد

پنجشنبه ششم تیر 1392 | 20:9 | منصوره | |

آنه!

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت...

وقتی روشنی چشم هایت

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

با من بگو

از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات

از تنهایی معصومانه دست هایت

آیا میدانی

که در حجوم دردها و غم هایت

و درگیر و دار ملال آور دوران زندگی ات

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟

آنه!

اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز دریایی

و اینک آنه!

شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...

در انتظار تو...

دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 | 22:5 | منصوره | |

طعم صداقتت را چشیده ام...

تعریفی نداشت!لعنتی!!!

لطفا کمی دروغ بگو!!!

شاید دروغ هایت صادقانه تر باشد...

سه شنبه سی ام آبان 1391 | 17:43 | منصوره | |

دلــمـ بــرای خــودمـ ســوخـت وقــتـی صــدایـمـ کردی شــمـا...

***

ســکـوت مــن هــیـچـگـاه حــاکـی از رضــایـتـمـ نـیـســت...

مــن اگــر راضــی بـودمـ ســکـوت نـمــی کــردمـ...

مــی خــنـدیـدمـ...

***

خــدایـا مــا را بـبـخــش کــه در کــار خــیـر

یــا جــا زدیــمـ

یــا جــار...

***


ادامه مطلب
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 | 16:10 | منصوره | |

مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی

مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !

مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !

مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !

مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .

روز مادر رو به همه ی مادرا مخصوصا مادر خودم تبریک میگم.

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 11:13 | منصوره | |

ديشب داشتم به داييم فكر ميكردم.اين كه اگه براش اتفاقي بيفته من چيكار بايد بكنم چطور مامانم رو آروم كنم و...

تو همين فكرا بودم كه تلفنم زنگ خورد.دختر داييم بود جواب دادم

الو سلام

دختر داييم با يه صداي گرفته جواب داد

وانمود كن من يكي از دوستاتم...

-سكوت

منصوره

-سكوت خدايا نكنه واسه داييم اتفاقي افتاده باشه...

-داييي رمضان فوت كرده يه جوري مامانتو آماده كن

-چي

دايي رمضان فوت كرده...

تلفن رو قطع كردم واي خدا حالا چي كار كنم چه جوري به مامانم بگم.

مامانم داشت با زنداييم حرف ميزد نشستم كنارش

چهره داييم از جلوي چشمام كنار نمي رفت

صداي مامانم منو به خودم آورد

-نكنه چيزي شده كه به من نميگين...

مامانم زد زير گريه تلفن رو ازش گرفتمو قطع كردم

پا به پاي مامانم اشك ريختم واقعا نمي دونستم چطور آرومش كنم...

دو ماه پيش داييم سالمو سلامت بود اما ظرف يك هفته صداش گرفت لاغر شد نمي تونست غذا بخوره.

چقدر زجر كشيد هر كي ميرفت ملاقات و برام تعريف ميكرد ميگفت حالش خوبه درد داره ولي حالش خوب ميشه انگار ميخواستن بچه خر كنن

مامانم ميگفت خيلي بي تابي ميكنه تمام دهنش زخم شده حرف كه نمي تونه بزنه گريه ميكنه

ديدن گريه يه مرد خيلي سخته...خيلي خيلي سخت...

بماند كه چند دقيقه بعد داييم زنگ زد و با يك ربع حرف زدن تونست مامانمو آروم كنه اونقدر آروم كه باور نمي كردم.

امروز تشييع جنازه بود اينقدر مامان و دو تا خاله هام گريه و زاري كردن كه دايي هام نذاشتن يه بار ديگه صورت داييم رو ببينم.

دلم خيلي براش تنگ شده...

مامانم شب رو اونجا موند اما من به خاطر مدرسه مجبور شدم برگردم.

از همتون خواهش ميكنم  يه فاتحه نثار روحش كنين گرچه مطمئنم به اين چيزا احتياجي نداره و آلانم تو بهشته.

يه چند وقتي نتونم بهتون سر بزنم ولي نظراتتون رو ميخونم و تاييد ميكنم.

تا بعد

شنبه هفتم اردیبهشت 1392 | 19:56 | منصوره | |

حكايت من حكايت كسي است كه عاشق دريا بود اما قايق نداشت

ديوانه سفر بود اما همسفر نداشت

حكايت كسي است كه زجر كشيد اما ضجه نزد

درد كشيد اما نناليد

 گريه كرد اما اشك نريخت

حكايت من حكايت كسي است كه پر از فرياد بود

 اما سكوت كرد تا همه ي صداها را بشنود.

یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 | 20:2 | منصوره | |

سلااااااااااام

خيلي از دوستام بارها ازم خواستن پست شخصي بذارم.هيچ وقت با نوشتن مشكلي نداشتم اما نميدونم چرا به اينجه كه ميرسه...

بابت نبودنم معذرت ميخوام سال سومه و امتحاناي نهايي و بيست درصد كنكور!!! گرچه يك ماهي گذشته ولي بازم ماهي رو هر وقت از اْب بگيدي تازست.

عيد همتون مبارك!!!

نمي دونم كي دوباره ميتونم به اينجا سر بزنم.راستي داييم چند وقته حالش خيلي بده دكترا ميگن سرطان داره.دو ماهي هست كه بيمارستان بستري شده ولي حالش روز به روز داره بدتر ميشه.منم فقط يه بار تونستم برم ببينمش...

تو رو خدا براش دعا كنيد...

فعلا خداحافظ...

یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 | 19:57 | منصوره | |

آدم ها آنقدر زود عوض می شوند

که حتی وقت نمی کنی نگاهی به ساعتت بیندازی

وببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده...

یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 | 18:50 | منصوره | |

بازی زندگی را ببین...

تو چشم می گذاری...

من قایم می شوم

تو یکی دیگر را پیدا میکنی

و من...

برای همیشه...

گم میشوم...

دوشنبه هفتم اسفند 1391 | 16:11 | منصوره | |

دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم 

 اما معنی شو نمی دونن...

 از آدمایی که میخوان مال اونا باشی

 اما خودشون مال تو نیستن...

 از اونایی که زیر بارون برات می میرن

 اما وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره...

جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 14:0 | منصوره | |

ارزان تر از آنچه فکرش رابکنی بودی 

اما برای من گران تمام شدی...

شنبه سی ام دی 1391 | 18:15 | منصوره | |

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاش رو سیر کنه

گوشت بدن خودش رو میکند و میداد به جوجه هاش می خوردن

زمستون تموم شد و کلاغ مرد!

 اما بچه هاش نجات پیدا کردن و گفتن:

آخی خوب شد مرد!

راحت شدیم از این غذای تکراری...

 


برچسب‌ها: چه تلخ است قصه ی عادت
چهارشنبه بیستم دی 1391 | 18:45 | منصوره | |

در کشور ما شاهی بود که برای سرگرمی خود بازی ای ساخت که دو نفر

رو به روی هم بر سر ترازو بروند و هر کدام سبک تر بود کشته شود

از بخت بدم من و یارم رو به روی هم افتادیم...

 من برای اینکه یارم کشته نشود ده شبانه روز غذا نخوردم...

غافل از آنکه یارم در روز مسابقه وزنه به پای خود بسته بود...


برچسب‌ها: به نظر شما هنوز همچین آدمایی پیدا میشه
شنبه شانزدهم دی 1391 | 12:56 | منصوره | |

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد
 و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ...
کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم
و من گفتم به تو بگویند دوستت دارم...


برچسب‌ها: نظر فراموش نشه
سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 16:0 | منصوره | |

بچه که بودیم ...

دخترا عاشق عروسک بودن پسرا عاشق مردای قوی...

 بزرگتر که شدیم...

دخترا عاشق مردای قوی شدن پسرا عاشق عروسک...


برچسب‌ها: شما با این موافق نیستید
سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 10:19 | منصوره | |

از چهار راه قلبم عبور کردی و هیچ به چراغ قلبم توجه نکردی...

اما بدان پلیس قلبم تو را تعقیب خواهد کرد و برگه ی دوستت دارم را

زیر برف پاک کن های دلت خواهد گذاشت

سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 9:40 | منصوره | |

اگر روزی عاشق شدی قصه ات را برای هیچ کس نگو...

این روزها چشم حسودان به دود اسپند هم عادت کرده...

شنبه دوم دی 1391 | 14:26 | منصوره | |

آدما وقتی شادن دوستاشون رو فراموش میکنن...

خوشحالم!!!

از این که شادی...

شنبه دوم دی 1391 | 14:22 | منصوره | |

دیر زمانیست که شیطان فریاد میزند آدم بیاورید تا سجده کنم...

شنبه دوم دی 1391 | 14:12 | منصوره | |

دیدید بعضی ها عادت دارن وقتی رو چمن نشستن همین جوری چمنا رو میکنن؟ اینا یه بز درون هم دارن!!!
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 19:41 | منصوره | |

جیرجیرک به خرس گفت:

دوست دارم...

خرس گفت:

الآن وقت خواب زمستونیمه

بعد صحبت میکنیم...

خرس رفت خوابید!

ولی نمی دونست عمر جیرجیرک

فقط سه روزه...

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 19:10 | منصوره | |

هیچ وقت نفهمیدم چرا آدما زیر پتو احساس آرامش می کنن!

حالا گیریم یه قاتل اومد تو اتاق خواب

بعد حتما میگه:

 الان اومدم بکشمت...

اه لعنتی پتو داره نمیشه!!!!!!!

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 19:1 | منصوره | |

از من فاصله بگیر...

هربار که به من نزدیک میشوی باور میکنم

که هنوز میشود زندگی را دوست داشت

از من فاصله بگیر...

خسته ام از امید های کوتاه...

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 18:46 | منصوره | |

خورشید هم خیانت می کند

 این روز ها صبح ها دیرتر می آید و عصر ها زود می رود...

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 18:42 | منصوره | |

هیچ گاه درد دل هایت را به دیگران نگو ...

یاد می گیرند چطور دلت را به درد آورند...

یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 | 14:19 | منصوره | |

یک رنگ که باشی زود چشمشان را میزنی...

خسته می شوند از رنگ تکراری ات...

این روز ها دوره ی رنگین کمان هاست...

یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 | 13:51 | منصوره | |

یاد سهراب به خیر آن سپهری که تالحظه خاموشی گفت:

تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم

آرزو یم همه سرسبزی توست...

دوشنبه سیزدهم آذر 1391 | 14:11 | منصوره | |

به درختان جنگل گفتند:

 چرا شما به این عظمت از تکه آهنی به نام تبر می رنجید؟

گفتند:رنجش ما از تبر نیست از دسته آن است که ازجنس خود ماست...

سه شنبه سی ام آبان 1391 | 17:38 | منصوره | |

چرا این وبلاگو ساختم؟چرااااااااا؟

اول میخواستم حرفای دلمو توش بنویسم حرفایی که شاید هر کسی از خوندنش به خنده بیفته!

خدایا چرا من اینجوریم؟چرا من اینقدر با آدمای اطرافم فرق دارم؟چرا هیچ کس منو درک نمیکنه؟چرا هر کی بهم میرسه میخواد با دروغ بقیه رو خراب کنه؟خسته شدم از زندگی تو دنیایی که آدماش فقط وقت مشکلات و دعواهاشون یادم میفتن.خدایا یعنی مشکل از منه؟اگه بخوام هر کدوم از اینا روتعریف کنم میشه یه رمان بزرگ که تازه تهش نوشته ادامه دارد و ادامه  هم دارد...

چقدر خوشگل تمومش کردم!

به همین خاطر تصمیم گرفتم جمله های کوتاه و قشنگی رو که هر کدوم توصیف کوتاهی از زندگیم هست رو توش بنویسم.کوتاه،مختصر،مفید!آمار نظرات واسم مهم نیست ولی خوشحال میشم نظر بذارین!!! و در آخر همتونو دوس دارم!!!!

پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 14:34 | منصوره | |

www . night Skin . ir